دلم تنگ است یک کم
سلام آقای خورشید
نکردم کار خوبی
مرا باید ببخشید
پدر گفته که نیکی
دلت را می کند شاد
من از خود ، کار خوبی
ندارم هیچ در یاد
ببین ، می دانم از من
دل تو شادمان نیست
ولی امروز از املا
گرفتم نمره بیست
نکردم کار خوبی
کمی شرمنده هستم
بیا این بیست خود را
برایت می فرستم!
پاورقی:
مامان قشنگم! روزت مبارک!
از طرف دو تا دختر کوچولوت : ماهک و هلیا!
پاورقی تر:
چه شب دلگیریست این شب....
دلم می خواد یه روز پشت یه سمند زرد با یه خط نارنجی بشینم و برم توی خیابونای تهرون مسافر کشی کنم. بعد تو به عنوان یک مسافر سوار ماشینم بشی و بشینی روی صندلی عقب و من از توی آینه مثل این راننده های هیز انقدر نگاهت کنم که حتی جرات نکنی انگشتتو بکنی توی دماغت و آخرش هم بگی خانوم مگه خودت پدر برادر نداری و داد بزنی نگه دار می خوام پیاده شم.
من هنوز با اون چشمای دریده ام به تو نگاه کنم و پامو بیشتر روی پدال گاز فشار بدم. تو با دستت تند تند می زنی روی داشبورد ماشین و می گی دیوونه می گم نگه دار! آهان! تو که روی صندلی عقب نشسته بودی که! پس بزنی روی پشتی صندلی جلویی و بگی دیوونه می گم نگه دار! اگه نگه نداری جیغ می زنم!
بعد من واسه اینکه گلوت اذیت نشه آروم می زنم کنار و می گم: اما من فقط دوستت داشتم! اخماتو باز کن! کرایه هم نمی خواد بدی ، من مسافر کش نیستم!
تو با عصبانیت بگی: عجب خریه! مگه کسی خواست بهت کرایه بده؟ وقتی پیاده شدی در ماشین رو انقدر محکم بکوبی که من بگم: عمه ننه! ماشین ترکید.
بعد نگاهت کنم که کلاهت رو توی دستت گرفتی و داری از کنار اتوبان مستقیم می ری....
پاورقی:
راستی بهت گفتم بنزین سهمیه بندی شده؟ مثل نگاه کردن به تو! که سهمیه بندی شده! اما نمی دونم چرا کسی سهم منو نمی ده؟!
پاورقی تر:
حالا توی این هاگیر واگیر سهمیه بندی ، خورشید سهم پسرکه یا که چه؟
پاورقی ترین:
آدم اینجا یه رگ داره! اینجا! همین کنارا! وختی درمورد مریخ حرف می زنن باد می کنه!
پاورقی تر ترین:
نازی خیالت راحت شد؟ به خاطر خوشایند تو هی پاورقی اضافه شد!
پاورقی تر تر تر ین:
پاشو...
پاشو ! امشب تولدته ها!
آدم که تولدش نمی خوابه که!
پاشو! یه عالمه مهمون اومده!
پاشو ! باید شمعها رو فوت کنی!
پاشو! قراره صد سال زنده باشی!
پاشو کادو هاتو باز کن!
یعنی دیگه هیجان نداری ببینی من برات چی گرفتم؟
تو که می دونی من توی غافلگیر کردن استادم که !
یعنی دوست نداری اون یه عالمه جعبه تو هم تو هم رو باز کنی و اون همه گل رو ببینی؟
پاشو ! می خواهیم کیک رو ببریم ها!
پاشو! ببین من تنها اومدم!
پاشو !می خواهیم یه عکس دسته جمعی بندازیم و توش همه بگیم سیب!
پاشووووووووووو!
پاشو دیوونه ! وقتی مردی تا آخر دنیا بخواب....
یهو یکی زد رو شونه ام و گفت: خوب مرده دیگه! بذار تا آخر دنیا بخوابه ....
پاورقی:
هیس ...
هیچی نگید!
حالا که واسه تولدش پا نشد بذارید بخوابه!
دوباره یه دستی خورد روی شونه ام: آهای عمو! می گم مرده!
هر چقد هم سر و صدا کنن بیدار نمی شه....
پس آرومه آروم بخواب! تا خدا!
دلم می خواد یه بار دیگه برم توی خیابونای شلوغ پلوغ تهرون قدم بزنم! پشت چراغ قرمز واسم! بعد با سبز شدن عکس اون آدمه که داره در جا راه می ره حرکت کنم! بعد توی همون شلوغ پلوغی خیابونا یکی از عاشقای قدیمیم رو ببینم که هنوز داره با حسرت نگاهم می کنه! و خانومش کنارش ایستاده و با حرص داره به من نگاه می کنه! بعد من با خانومش از شلوغ پلوغی خیابونا و آلودگی هوا حرف بزنم و بپرسم راستی هنوز بچه دار نشدین؟
یهو یه ماشین یه بوقی بزنه که داده همه راننده ها و عابرا در بیاد و چار پنشتا فحش نثارش کنند و ...
قطعا اون تهرون رو بیشتر دوست داشتم! تا این تهرونی که ساعت هفت و نیم صبحاش مثل صبحهای روز جمعه است! اون تهرون رو بیشتر دوست داشتم که اگه ساعت شیش صب از خونه می زدی بیرون حتما توی ترافیک می موندی! اون تهرونی که اگه مانتوی سفید می پوشیدی و می رفتی بیرون وختی برمی گشتی حتما خاکستری شده بود! اون تهرونی که باعث می شد روسریهات همیشه بوی تلخ دود بده!
این تهرون مرده! منو یاد شهر مرده ها میندازه!
خدا باعث و بانیشو لعنت کنه!
پاورقی:
ما یه موضوعی داشتیم که باهاش به این مشدیا (با کسر میم) فخر بفروشیم و اونم ترافیک خیابونامون بود! حالا چی کار کنیم؟
پاورقی تر:
خدا لعنت کنه اونی که کتری رو اختراع کرد! نه اونی که بخار کتری رو اختراع کرد! نه اونی که در جدا واسه کتری اختراع کرد! آره! خدا اونی رو لعنت کنه که واسه کتری در گذاشت! که من وختی می خوام چایی بخورم در کتری نیفته و دست من اینجوری نسوزه که انگشتام مثل خنگا شه!
... تا اینکه یه روزی پسرک به آسمون نگاه کرد. دید یه دایره زرد داره تو آسمون آبی می درخشه! دلش لرزید! دلش لرزید و عاشق شد! پرسید این کیه؟ بهش گفتند اسمش خورشیده! گفت پس من عاشق خورشیدم! هر روز نگاهش می کرد و خورشید خانوم بهش لبخند می زد! از رو زمین باهاش حرف می زد اما صدای خورشید خانومو نمی شنید! دوستش داشت! هر صبح می دیدش!
یه روز از عشقش حرف زد! برای گل! برای پروانه! برای آب! برای آسمون! اما دید همه خورشید رو دوست دارند! حسودی کرد. نه! خورشید فقط باید مال او می بود! تصمیم گرفت که خورشید خانومو بیاره واسه خودش! پرسون پرسون رفت تا خونه خورشید خانوم! پشت اون کوه بلند! صبر کرد تا شب بشه و خورشید خانوم بخوابه! آروم آروم بدون هیچ صدایی کیسه اش رو باز کرد و خورشید خانومو دزدید و گذاشت توی کیسه اش! دوون دوون قبل از اینکه کسی از خواب بیدار شه خورشید خانومو اورد پایین! تا خونه خودش! بعد اونو گذاشت توی صندوقچه اش! صندوقچه ای که واسش خیلی عزیز بود! درش رو هم بست!
از خونه رفت بیرون! همه جا تاریکه تاریک بود! ترسید و اومد در صندوقچه اش رو باز کرد تا خورشید خانومو ببینه و با نورش دلش روشن شه! اما تا در صندوقچه رو باز کرد نور خیلی زیادی توی چشمش خورد! اونقدر نور زیاد بود که پسرک نتونست خورشید خانومو ببینه! زود در صندوقچه رو بست!
همه حیوونا نگران خورشید خانوم بودند اما پسرک خودخواهانه خورشید رو دزدیده بود واسه دل خودش!
....
هوا تاریک و سرد شده بود! خیلی از گیاها خشک شدند و مردند! اما پسرک هنوز خورشید رو زندونی کرده بود! خودش هم کم کم دلش واسه خورشید تنگ شده بود. بعد از چند روز رفت سراغش تا ببیندش! تا در صندوقچه رو باز کرد دید که خورشید خانوم نورش کم شده و داره به تاریکی می ره! ترسید و پرسید خورشیدکم چرا داری تاریک می شی؟ خورشید خانوم فقط غصه خورد و هیچی نگفت! پسرک اما باز در صندوقچه رو بست و خورشید خانومو زندونی کرد.
یه نفر فهمید خورشید خانوم تو دست عاشق پسرک اسیره! بهش گفت: خورشید خانوم جاش اون بالاس! با انگشتش آسمونو نشون داد! بهش گفت ببین همه گلها خشک شدند! ببین حیوونا می میرند! ببین همه جا تاریک و سرده! خورشید خانوم باید اون بالا باشه و همه رو دوس داشته باشه! همه دوستش داشته باشند! خورشید خانوم توی یه صندوقچه در بسته می میره! باید اون بالا نورش پخش بشه به همه جا و همه کس! اما توی صندوقچه تاریک می شه! دلش می گیره و می میره!
پسرک به طرف صندوقچه دوید و درش رو باز کرد! خورشید خانوم خیلی نورش کم شده بود و مریض به نظر می رسید! پسرک بهش گفت: خورشیدم ، من تو رو دوست دارم! زیاد! عشق من باید تو رو زنده نگه داره!
خورشید خانوم گفت اما عشق تو داره خیلی ها رو می کشه! همه اونایی که مردن به من احتیاج داشتند! پسرک گفت تو باید فقط منو دوس داشته باشی! خورشید خانوم نگاهش کرد و هیچی نگفت!
پسرک دلش گرفت! خورشید خانوم اما فقط نگران اون نبود! خورشید نگران همه موجودات بود! این پسرک رو غصه داد! زود کیسه اش رو آورد و خورشید خانوم رو گذاشت توی کیسه اش و رفت به طرف خونه قدیمی خورشید! همون کوه بزرگ! رفت و خورشید رو گذاشت سر جاش! تو دل آسمون!
پسرک تنها شد و از خورشید دور! پسرک از این پایین نگاهش می کرد! با غصه و دلتنگی! خورشید خانوم هر صبح از توی آسمون بهش لبخند می زد! اما لبخند خورشید خانوم واسه پسرک عاشق کافی نبود....
پاورقی:
به هر حال خورشید مال دل خودخواه و حسود پسرکه! به نظر من!
پاورقی تر:
این یک پیش درآمدی بود واسه نوشته فردا!
ما لافکادیو را دوست می داریم! چرا؟
چون!
اینجا غریبه زیاد هست! بعدن بیا تا در گوشت بگوییم که چرا دوستش داریم! اگه اینجا بگوییم حتما همه می فهمند ما عاشق یک شیر احمق شده ایم . حتما می فهمند که ما یک روز می شویم مثل همان شیری که نه آدم است نه شیر! شاید هم الان شده ایم! شده ایم شیری که نه شیر است و نه آدم!
پاورقی:
من همزمان نه می توانم عاشق باشم نه امضا کنم! می گویند دست وپایمان را یک سری خطوط چار پنج سال پیش بسته! اما من حتما این بندها رو باز خواهم کرد و دوست خواهم داشت! و تو نمی توانی جان سالم به در ببری!
پاورقی تر:
اون وخ!
پاورقی ترین:
اون پاورقی تره مال علی بود که بیاد و مثل بچه خنگا بخنده و بگه به جان عزیزت از اون وخ خوشم اومد! باور کن میاد همینو می گه! حالا ببین! البته ممکن داره واسه ضایع کردن من یخده جمله بندیشو عوض کنه ها! یا اصلا یه چیز دیگه بگه! بهتره بسپرم به خودش ببینم ترجیح می ده که چه کامنتی بذاره به اضافه دو نخطه دو تا پرانتز .
-.....
- ما از وحشت فرموش کردن دیگران است که عکس آنها رو به دیوار می کوبیم یا روی تاقچه می گذاریم، یک وفاداری کاذب.
- دروغ است.
- پس حتما برای این است که نشان بدهیم به چیزی معتقدیم. یعنی به اعتقادی تظاهر می کنیم که از وجودش مطمین نیستیم.
- هیچکدام. عکس برای این است که صاحب عکس را دوست داریم.
- دوست داشتن چه ربطی به عکس دارد؟ شما خوب می دانید که خود ما به عکسهایی که به دیوار اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم، یا خیلی به ندرت و تصادفا نگاه می کنیم. ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آنها عادت می کنیم. عکس ، فقط برای مهمان است. آیا اینطور نیست آقا؟
-ممکن است اینطور باشد، اما به هر حال ضروریست.
- حتی برای سگهایی که خوابیده پارس می کنند؟
-....
- ....
- شما خیلی شعار می دهید.
- بله و کسی از شعار می ترسد که در شعار چیزی تحریک کننده می بیند، چیزی برانگیزاننده. همه نفی کنندگان شعارها نفی کنندگان حرکتند. زیرا هر حرکتی هر قدر هم حقیر باشد یک شعار است...
پاورقی:
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای تحفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفته است قرارم
چون آهوی سرگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
دنیای خط خطی ها شاید پر رمز و رازترین دنیاها باشه. حتی پر راز تر از دل تو ( این واسه امضای کارم بود ها!) همیشه توی هر کاغذی یه عالمه خط فرفری یا خط تیز و کج هست که زیرش یه عالمه یواشکی وجود داره! این یواشکی ها گاهی اوقات خیلی یواشکی می شه . انقدری که اگه اون خطهای فرفری از روش برداشته بشه هیچ فضایی نتونه حجمش رو تحمل کنه!
یواشکی های من همیشه زیر خطهای فرفریه! من عادت ندارم وقتی اسم تو رو می نویسم با خودکار یه عالمه خطهای افقی از راست به چپ یا از چپ به راست قایمش کنم! معمولا یا با اسمت یه اسمی شبیه اون می سازم یا اینکه زیر یه مشت خط فرفری مثل سیم تلفن قایمش می کنم. گاهی اوقات هم یه شعری تنگش می ذارم. معمولا هم اینه که می گه نا چشیده جرعه ای از جام او ، عشقبازی می کنم با نام او! اگه یه وخ دفتر یا کتابی از من باز کردی این شعر رو دیدی حتما یخده اونورترش یه عالمه خط خطی می بینی ! شاید هم یه اسم ناشناس ببینی! مثلا.... امممم! نه مثلنش رو نیمیگم که پر رو نشی و بفهمی خودتو می گم!
تازگیها به جای اسم تو اسم دختر ممنوعه ام رو می نویسم! هلیا! بعد یا با همون خط خطیهای سیم تلفنی قایمش می کنم یا اینکه بالای حرف لام و الف رو با دو تا خط مورب به هم وصل می کنم. و شکل یه خونه می کشمش! ه اولش رو هم یا دو تا شاخک براش می ذارم که شکل پروانه بشه یا مثل همون سیم تلفنه هی فرفریش می کنم تا مثلا شکل چمن بشه و روش چند تا گل و بلبل هم می کشم که کاملا طبیعی بشه!
بیچاره دخترم! اگه بفهمه همیشه باید همین جوری قایم بشه چقدر غصه می خوره....
پاورقی:
من تازگیها چه دست و دلباز شدم. هی نوشته هامو تقدیم این و اون می کنم.
من سیندرلا هستم! اما بسی زیبا تر و خوشبخت تر از او!
من کفش نقره ای ندارم! اما بسی خوش شانس تر از او!
اینجا شاهزاده ای با اسب سپیدش خانه به خانه دنبالم نمی گردد! اینجا پری مهربانی با چوبدستی جادویی اش زندگی ام را رقم نمی زند! اینجا نه موشی نگرانم هست و نه گربه ای در کمینم! نه لباس نا مادری را خواهم شست نه اتاق نا خواهری ام را مرتب خواهم کرد!
اینجا زندگی می کنم به تنهایی! به همان تنهایی سیندرلا! در یک اتاق زیر شیروونی! همانی که تو برایم درست کردی و در و دیوارش را با نوشته هایت آذین می بندی!
من سیندرلا هستم! شاهزاده ای ندارم که با اسب سپید دنبالم بگردد!
تنها تو را دارم که گاه و بیگاه دلم را می لرزانی!
من خوشحال تر و خوشبخت تر از سیندرلا هستم! با وجود همه نداشته هایم!
پاورقی:
هر شب تا قبل از دوازده منتظرت هستم! اگه نیایی طلسم باطل می شه و من غصه می خورم ها!
دلم می خواد به صب که میام بیرون فلاشر ماشینو بزنم با سرعت حداقل صد و سی برم تو نواب به پنجره های آپارتماناش هم نگاه نکنم و فک نکنم که ممکنه چه خبری اون تو باشه. به چراغ قرمزای لعنتی سر جمهوری که رسیدم فحشی نثار خواهر و مادر چراغ راهنمایی بکنم و واسم که چراغ سبز شه. بعد با سرعت زیاد و همون فلاشر برم توی چمران ! تقاطع ملاصدرا رو رد کنم و انقدر بوق و چراغ بزنم که هر کی از تو آینه منو دید بزنه به چاک! شهربازی و نمایشگاه رو هم رد کنم و سر یکی از پیچها اونقدر سرعتمو زیاد کنم که آخرش نتونم ماشینو کنترل کنم و چپ کنم.
دوس ندارم توی چپ کردن به کسی بخورم اما اگه کسی اصرار داشت که بیاد و توی ملق خوردن باهام شریک شه من حرفی ندارم در ضمن آخرش هم ماشین طوری چپ نکنه که سقفش رو زمین باشه و چار تا چرخاش هوا!
من توی کمربند ایمنی گیر کرده باشم و سرم روی فرمون باشه. تو بیایی و دستت رو بذاری رو سینه من و هلم بدی عقب . من تا پشتی صندلی برم بعد گردنم کج شه و بیفته رو شونه ام! مثل اون روزی که می رفتیم شمال و تو خوابیده بودی و توی دست انداز جاده کله ات افتاد روی شونه ات!
تو انگشتت رو روی خونی که از پیشونیم میاد بذاری و بعد روی لب خودت ! که لبت از خون من خونی بشه! بعد هم برای آخرین بار ببوسیم!
دیگه لبم بنفش نیست! از اون قرمزاییه که همیشه دوست داشتم!
پاورقی:
اون وخ اون دیگه نمی تونه باهام مثل عروسک تو دستاش بازی کنه!
پاورقی:
پسرک گفت:" من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم
بسیار خسته ام
فقط جایی برای نشستن و آسودن می خواهم. همین"
درخت گفت:" بسیار خوب "
و تا آنجایی که می توانست
خود را بالا کشید.
"بسیار خوب
یک کنده پیر به درد نشستن و آسودن که می خورد
بیا پسر
بیا بنشین
بنشین و استراحت کن"
The Boy Said: I Dont Need Very Much Now
Just A Quiet Place To Sit And Rest
I Am Very Tired
The Tree Saide : Well
Straightening Herself Up
That She Could
Well, An Old Stump Is Good For Sitting And Resting
Come, Boy, Sit Down
Sit Down And Rest
پسرک چنان کرد
And The Boy Did
و خانم درخت خوشحال بود
And The Mrs Tree Was Happyyyyyyy
صدای گرفته ات را دوست می داشتم اما انگار خدا خواست و همان صدای گرفته را هم از من گرفت! حرفی نیست! باید به همه داشته ها و نداشته ها شکر گفت! تکرار همه آن چیزهای تکراری زجرم می دهد. عذابم می دهد و ذره ذره آبم می کند.
من که چیز زیادی نخواسته بودم که! تنها کمی آب خواسته بودم. تنها خواسته بودم که دستانم تنها نباشد. تنها خواسته بودم که چشمانت از آن من باشد . تنها تو را خواسته بودم که اگر ماه نباشد روشنای شبهایم باشی!....
پاورقی:
پس از زمانی دراز
پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت :" پسر ، متاسفم ،
متاسفم که چیزی ندارم به تو بدهم...
دیگر سیبی برایم نمانده"
پسرک گفت:" دندانهای من دیگر به درد سیب خوردن نمی خورد"
درخت گفت:" شاخه ای ندارم که با آن تاب بخوری..."
پسرک گفت:" آنقدر پیر شده ام که نمی توانم با شاخه هایت تاب بخورم."
درخت گفت: " دیگر تنه ای ندارم که از آن بالا بروی..."
پسرک گفت:" آنقدر خسته ام که نمی توانم بالا بروم"
درخت آهی کشید و گفت:
" افسوس! ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم...
اما چیزی برایم نمانده است. من حالا یک کنده پیرم و بس. متاسفم..."
And After A Long Time
The Boy Come Back Again
I Am Sorry Boy
Said The Tree " But I Have Nothing Left To Give You
There Are NO Apples For Me
The Boy Saide: My Teeth Dont Able For To Eat Apples
The Tree Said: Dont Have Any Branches Thet You Swing ON Them
The Boy Said: I Am Too Old That Can Not Swing On Your Brunches
Tree Said : I Dont Have Any Trunk That You Climb
The Boy Said: I Am Too Tired That Can Not Climb
Tree Sighed And Said: I Am Sorry , I Wish That I Could Give You Someting
But I Have Nothing. I Am Just An Old Stump. I Am Sorry! D
پاورقی تر:
راستی تو هم توی دل بزرگت رازی داری؟؟؟
پاورقی:
پسر تنه درخت را قطع کرد
قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد
و خانم درخت خوشحال بود ...
اما نه به راستی
So The Boy Cut Her Trunk
He Made A Boat And Sailed Away
And Mrs Tree Was Happy
But Not Really
اگه نبودیم و شانس هزار بار مردن رو نداشتیم؟
فکرشو بکن؟
اگه ما نبودیم تا بفهمیم جایی رو نداشتن یعنی چی؟
اگه نبودیم تا بفهمیم زیر نگاه دیگرون بودن یعنی چی
چی می شد؟
حتما دنیا می ترکید
اینقدر با صدا که همه آدمهای توش کر می شدند
اما ما آدما چون کوچکتر از دنیاییم
وقتی دلمون می ترکه صداش به گوش بغل دستیمون هم نمی رسه
نباید هم برسه
چون دارند موسیقی گوش می دن!
پس ما به وجود اومدیم تا هر روز دنیای کوچیکمون بترکه تا بقیه آدما از خواب نپرن
و نبینن که شاید بغل دستیشونو می شناختن....
خوب
یک هیچ به نفع همه اون آدمایی که خدا ما رو به خاطرشون آفرید
تا توی دنیاشون ما بترکیم و هیچکش هیچی نبینه!
مامانم داره دلداریم می ده و می گه من دلم روشنه
اینجاس که دو نخطه دی لازم می شه...
بیچاره همه مامان باباهای دنیا
که مجبورن زیر نگاه بچه هاشون آروم لبخند بزنند و بگند دلم روشنه
و نذارن بچه هاشون صدای ترکیدن اونا رو بشنوه
می دونی....
برای آرزوهای بچاه ها غصه ام می گیره
برای چشمای خندون مامانم غصه ام می گیره
برای دل شیشه ایه بابام که هنوز می گه: هر چی مصلحت خداس. همین که تنمون سالمه خدا رو شکر...
مصلحت خدا؟
خدا می شه یواشتر؟!...
فکرشو بکن!
اگه ما نبودیم تا مصلحت خدا رو بشه
این همه مصلحت قلمبه از آسمون آوار می شد رو زمین
مصلحت اوضاع بچه های گشنه
زنای بیوه
پدرای شرم زده از چشمای بچه هاشون که میگن بابا اگه داشتم....
بیچاره زمین...
چه خوبه که ما می تونیم با این همه مصلحت بترکیم و صدامون کسی رو اذیت نکنه...
فقط پروانه های سفید روی بوته های یاس از این صدا از جاشون می پرن و می رن
یه دقه صب کن
یه صدایی اومد
بذار ببینم چی بود...
: ی
چیزی نبود یه پروانه از جاش پرید
مصلحت بود...!
پاورقی:
نزنینش، نزنینش، حاج رسول رستگاری منم!
نویسندگی کار هجویست!پس ما به اراجیفگویی رو خواهیم آورد!
حوصلمان سر رفته و دلمان می خواهد یک پیام کوتاهی حرامت کنیم و بگوییم که از اداره گاز مزاحمتان شده ایم و یک ایی نثارت کنیم و افکار آشفته ات را آشقته تر کنیم. خوب به ما که هیچ مربوطی ندارد. تو خودت افکارت بیمار است و این نه به چشمان ما مربوط است و نه داستان سیبیلهای تو! همان سیبیلهای بنفشت! اصلا تو از اساس مشکل داری! کدام بانویی را می شناسی که سیبیلوانش بنفش (با کسره ب) باشد؟ اصلا نوشتن ایی که را آشفته می کند که تو را؟... هان؟ حکما تو حاصل یک ازدواج فامیلی بوده ای! مثلا اینکه پدر و مادرت با هم نسبت زن و شوهری داشته اند که تو را به دنیا آورده اند! ها؟ چه می گویی؟ می تانوی نظر موافقت را به اتاق زیر شیروانیه ما برفسی! (با کسره ف!) البته می دانوم (با فتحه نون و واو )که تو به این سبک نگارش ما عادت کرده ای و می دانوی( رجوع شود به قبلی) که ما چه می گوییم اما خوب ما گاهی دلمان می خواهد گمان بریم که هنوز شمه هایی از ما برایت ناشناخته مانده است!
بگذار این شعری که الان این اسپیکره می خوانود را برایت بنگارم:
مهمون نا خونده من تویی تو
همون که بیشتر از همه عزیزه
همون که از پنجره ها میاد تو
با دیدنش هری دلم می ریزه! ( جون تو . با سکون نون!)
وقتی میایی ماه رو بهم می بخشی
یه لحظه بعد ستاره بارون می شم
تن پوش نقرهای میاد رو دوشم
مثل عروسیا چراغون می شم( چیلاخون)
میایی خوابو از چشمام می گیری
بیدار می شم کنار تو می شینم
باهات بودن دیگه فقط یه خواب نیس
رویاهامو تو بیداری می بینم( عمرن)
اشکای بیقراریام همیشه
تو تنگ چشمای تو دریا می شه
دستای سرد من که تنها مونده
فقط تو دستای خودت جا می شه( راس می گم)
حالا که اومدی بمون کنارم( تو رو خدا)
لحظه رفتن دو دلم می کنه
وقتی بری شرجی می شه حس من
بدون تو باز کسلم می کنه
موندنی کردن تو خیلی سخ نیست( باور کن مونگول زورش زیاد بود)
اما اونم یه کم اراده می خواد
بعدش منم تویی یه دنیا احساس
اونم یه حس فوق العاده می خواد
به هر حال حوصلمان سر رفته بسی و این نویسندگی نیز کار هجویس و ما را به اراجیف گویی وا داشته!
تو را به جای همه کسانی که نشناختم
دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نزیستم
دوست می دارم
تو را به خاطر نان گرم و برفی که آب نشده
تو را به خاطر نخستین گناه
دوست می دارم
تو را به جای همه آنهایی که دوست نداشته ام
دوست می دارم...
تو نیز مرا به اندازه روم که اینقدر زیاده دوست داشته باش!
پاورقی:
درخت گفت تنه ام را قطع کن
و برای خود قایقی بساز
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا
دور شوی....
و خوشحال باشی
Cut My Trunk
And Make A Boat
Said The Tree
Then You Can Go Far Away
And Be Happy
به هر حال همه چیز باید به حالت اول برگرده دیگه! اینجا نیز نیز!
پاورقی:
اما پسرک تا مدتها باز نگشت
و وقتی برگشت درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
" بیا پسر، بیا و بازی کن"
پسرک گفت:
" دیگر آنقدر پیر و افسرده شده ام
که نمی توانم بازی کنم.
قایقی می خواهم
که مرا از اینجا
به جایی دور ببیرد
می توانی قایقی به من بدهی؟"
But The Boy Doesnt Come Bake
For A Long Time
And When He Come Back
The Tree Was So Happy
Emmmmmm:D
"Come , Boy "
She Whispered,
"come And Play"
"I Am Too Old And Sad To Play"
Said Boy
"I Want A Bout That Will Take Me Far Away "
From Here.
Can You Give Me A Boat
پاورقی تر:
کاشکی پنجه من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست....
روبرویم هستی
نگاهی به عکست می اندازم ، بعد شکلات تلخی را در دهانم مزه مزه می کنم. یک قلپ چایی و یک پک به سیگار!
دوباره از اول!
نگاهی به عکس تو می اندازم ، شکلات را گاز می زنم و در دهانم مزه مزه می کنم. یک قلپ چایی و یک پک به سیگار!
چایی که تمام می شود یک لیوان دیگر ، شکلات هم تمام می شود. سیگار هم هم! خوب همشان یکی دیگر اما عکس تو تمام نمی شود و همان می ماند.
مادرم که وارد اتاق می شود با نگاهش می پرسد دوباره؟ و من به احترامش پاهایم را از روی میز برمی دارم و به سمتش می روم. دستانم را دور گردنش حلقه می کنم و می گویم: خودت می دانی که اعتیاد نیست. فقط طعم تلخ دهانم را دوست می دارم. دلم می خواهد وقتی به او فکر می کنم دهانم طعم قهوه بدهد. آخر قهوه دوست می داشت. من اما موهایش را دوست داشتم. موهای بلندش را که به چهره اش معصومیت و کودکی می داد. وقتی آن گیره های صورتی کوچک را به دو طرف سرش می زد واقعا خواستنی می شد. قبول داری؟ همانهایی که با هم از پاساژ سر چار راه خریده بودیم را می گویم. اصلا خودت بیا و نگاهش کن. متوجه می شوی چه می گویم. انگار تمام مدادهای مشکی دنیا را صرف کشیدن موهای او کرده اند و در آخر هم شیشه عطر یاسی رویش ریخته اند! حتما...
حرفم را قطع می کند و می گوید به اطرافت نگاه کن.
نگاهی می کنم به خاکسترهای سیگار! کیسه های خیس چایی و پوسته های شکلات! و دودی که از دستانم بلند می شود.
به خودم می آیم. انگار که سالهاست روبروی این میز نشسته ام و به تو نگاه می کنم. گویی می خواهم تقاص گرسنگی این چند سال را از چشمان تو بگیرم!
راستی نمی دانم چرا وقتی به تو نگاه می کنم و پکی به سیگار می زنم بوی خاک خیس اتاق را پر می کند. گمان می کنم تقصیر چشمان توست!
خسته ات کرده ام
خوب می دانم
و از چشمان بی حوصله ات می خوانم
یادم دادی که هر صبح بیدار شوم
اما کاش نخواهی یادم دهی که هر شب خودم بخوابم
و کسی نخواباندم!
مثل کودکی ام!
و کسی برایم لالایی نخواند.
من یاد گرفته ام که از رویا ها
خدا بسازم...
امشب هم گذشت و
من دلم را سپردم به دلی که شاید سالهاست
عاشق دختری چارده ساله است...
پاورقی هم نداریم فقط اینکه من گرسنه ام و تو باختی!
چقدر شبیه مادرم شده ام!
چرا نمی شناسی ام؟!
چرا نمی شناسمت؟!
می دانم مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کردم
و به دردهای باد کرده روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با تو ام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند؟
همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی
که زخمهایت
زخمهای مکررم بودند.
نخهای آبی ام تمام شده اند
و گلهای بقچه چهل تیکه دلم
نا تمام مانده اند
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم....
کاش روزگار انقدر خسیس نبود
و نگاهی از تو سهم من بود!
من که چیز زیادی نخواستم
تنها آسمان را خواستم
و تو را
که اگر ماه نباشد روشنایی شبهایم شوی!
با تو هستم گارفیلد!
پاورقی:
و آن وقت
پسرک شاخه هایش را برید
و برد
تا برای خود خانه ای بسازد
And So
The Boy Cut Her Brunches
And Carried
To Build Home For Him Self
خرمن نکشته هامون
چشمه نگو،آتشفشونه!
بشماریم نداشته هامون
هزار هزارتا کهکشونه!
آرزو دریای شوره !
دریای شور زندون ماهه!
ماهیا تشنه ترینن!
روی لباشون آبه و آهه!
بخت ماهیا سیاهه ...
می گن خدا دلش بزرگه! زود یادش می ره! من گفتم اما من که دلم کوچیکه چی؟ الان که فک می کنم می بینم حق با خداست! دوباره شروع می کنم اما خدا چرا همه چیزو با هم قاطی کردی؟ خوب یه اشتباه رو با چیزی از جنس همون اشتباه مجازات کن! نه اینکه....
من که تاوانشو پس دادم. خدا کنه تا همین جا تموم شه. ادامه نداشته باشه! تاوانش را می گویم...
پاورقی:
اما پسرک دیگر
تا مدتها باز نگشت...
و درخت غمگین بود.
تا یک روز
پسرک برگشت.
درخت از شادی تکان خورد و
گفت: بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا
با شاخه هایم تاب بخور
و خوشحال باش
But The Boy Doesnt Came Back
...For A Long Time
And Then One Day
The Boy Returend
And Mrs Tree Shocked With Joy
Come Boy She Said
Climb Up My Trunk
And Swing From My Branches
And Be Happy"
پسرک گفت آنقدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم
زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم
می توانی به من خانه بدهی؟
درخت گفت: من خانه ای ندارم
خانه من جنگل است
ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
و برای خود خانه ای بسازی
و خوشحال باشی
Have No Time To Climb A Tree
Said The Boy .
I Want A Wife And Children"
.And So I Need A House
?Can You Give Me A House
I Have No House, Saide The Tree
Forrest Is My Home
But You May Cut Off My Branches And Build A House
....Then You Will Be Happy
بدون شرح
پولدار که نباشی جهان برایت اندازه یک خانه سه نبش می شود
که صبحهایش عین خانه عزیز پر از نور می شود !
پولدار که باشی هر صبح گنجشکها برایت قار قار می کنند.
و دیگر برای نان شب نیازی نیست که به هر ترفندی دست بزنی!
پاورقی:
پسرک از درخت بالا رفت
سیبها را چید
و
برداشت و رفت.
And So The Boy Climbed Up The Tree
And Gathered Her Apples
And Carried Them
And Went
و درخت خوشحال بود.
And The Tree Was Happy
همه آنهایی که دوستشان می دارم
می دانم که یک شب خواهند مرد
و من تنها خواهم ماند.
مثل امشب!
پاورقی:
تا یک روز پسر نزد درخت آمد. درخت گفت: بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور، سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش.
پسرک گفت: من دیگر بزرگ شده ام. بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست. می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم.
من به پول احتیاج دارم. می توانی کمی پول به من بدهی؟
درخت گفت متاسفم ، من پولی ندارم . من تنها برگ و سیب دارم. سیبهایم را به شهر ببر و بفروش. آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد.
Then One Day The Boy Came To The Tree And The Tree Said " Come , Boy , Come And Climb Up My Trunk And Swing From My Branches And Eat Apple And IN My Shade And Be Happy"
"I Am Too Big To Climb And Play " Said The Boy.
"I Want To Buy Things And Have Fun.
I Want Some Money
Can You Give Me Some Money?"
" I Am Sorry " Said The Tree , "But I Have Not Money.
I Have Only Leaves And Apples.
Tank My Apples, Boy , And Sell Them In City. Then You Will Have Money And You Will Be Happy"
پاورقی :
اما زمان می گذشت
And Time Went
و پسرک بزرگ می شد
And The Boy Grew Older
و خانم درخت اغلب تنها بود
And Mrs Tree Was Often Alone
نمی نویسم
نمی خوانم
هیچوقت!
پاورقی: حسادت بد دردیست! خفه می کند!
پاورقی فقط :
او درخت را دوست می داشت
He Had Been Loved Mrs Tree
خیلی زیاد
And Mrs Tree Was Happy
کافیه! تموم کن این مسخره بازیت رو! با خود توام! آره!
پاورقی:
و پسرک هنگامیکه خسته بود
دوست می داشت زیر سایه اش بخوابد
, And When The Boy Was Tired
He Liked To Sleep In Her Shade
چشمانت گرسنه نیست که امشب نگاهم نمی کنی؟
نکند روزه ای؟
پاورقی: (ترمیم شد)
و آنها دوست داشتند قایم با شک بازی کنند.
And They Loved To Play Hide And Seek